محدثه عزیزمان

سخت است که آدمی با غم از دست دادن عزیزان و جای خالی آنها مجبور به ادامه راه باشداما چه کنیم که گاهی تقدیر و خواست الهی این است و ما چاره ای نداریم جز تحمل و صبر..

دوست خوبمان، در غم از دست دادن پسرعوی نازنیت ما را هم شریک بدان

روحش شاد



تاريخ : شنبه 23 فروردین1393 | 16:2 | نگارنده: مديريت كافه |

سرکار خانم های دکترِ کافه چی محترم

شمین. ص و ریحانه.ش

 

قبولی شما را در دانشگاه در مقطع کارشناسی ارشد تبریک فراوان می گوییم.

از همین تریبون اعلام می داریم ما منتظر شیرینی هستیم! و در اولین دیدار حضوری حق خود را می طلبیم. بدانید و آگاه باشید که نمی توانید ما را بپیچانید!

و بگویید به پیچانندگان که ما پیچششان را به خودشان بازمیگردانیم... همانا عذابی دردناک برای آنان است...

 

خیلی خیلی خوشحالیم  و شادی و سلامتیتان را هرجای این کره ی خاکی هستید آرزو می کنیم.



تاريخ : پنجشنبه 7 شهریور1392 | 18:27 | نگارنده: مديريت كافه |

تق ... تق ... تق ...

- استاد اجازه می‌فرمایید؟

- به به! خانومِ موسوی! بفرمایید داخل. چرا ایستاده‌اید؟ بنشینید.

می‌نشینم و صحبت هایمان گل می اندازد. دردودل می‌کنم. استاد سیگاری آتش می‌زند. دود می‌کند... دود...

می‌خواهم بگویم استاد، یک نخ هم به من می‌دهید؟ آخر می خواهم فراموش کنم که کورسوهای امید دیگر نشانی ندارند، می‌خواهم از یاد ببرم چه بر سرمان آمد ... می‌خواهم اتفاقات این سال‌ها را از یاد ببرم، می‌خواهم دود کنم تصمیماتی که بدون حضور ما گرفته شد، می‌خواهم نادیده بگیرم دوربین‌های دانشکده را، می‌خواهم تلخی مرگ مهسا را که روی نیمکت کنار تربیت بدنی می‌نشست و می خندید، به باد بسپارم... می‌خواهم به جبران همة سال‌های مه‌گرفته‌ای که گذشت دود کنم... نفس ... دود ... نفس ... دود ...

نمی‌گویم و ساکت به حلقه‌های دود نگاه می‌کنم. مهربانم تو دود کن ... تو به جای تمام شاگردانت دود کن ... به جای همکاران و خدمة دانشکده هم دود کن... راستی به جای دکتر حمیدیان و دکتر شمیسا که دیگر نباید به دانشکده بیایند نیز تو دود کن...

اما شیرینی کلاس صائب و حافظ و منطق‌الطیر را برای ما بگذار ...

نشانی خانه‌ات: در قهوه‌ای، کنار کتابفروشی پرویز را هم برای یادگاری ما نگه دار...

راستی! در اتاقت در طبقة پنجم دانشکده را طبق عادت برای ما باز می‌گذاری تا دلمان گرم باشد که برای شنیدن دلتنگی‌هایمان آماده‌ای؟

تقدیم به استاد عزیز و مهربانم ... دکتر سید محمدحسن حائری...

سخت است ولی... روحش شاد...

 

از طرف محدثه، ببخشید کافه باز نمیشد با مدیریت اومدم.



تاريخ : سه شنبه 22 مرداد1392 | 22:13 | نگارنده: مديريت كافه |
همیشه همین طور بوده؟ همیشه در گرمترین روزهایی که نفسمان راه خروجی را پیدا نمی کند ظاهر می شوید و زندگی را به جان آدم ها تزریق می کنید؟ می شود بگویید که آیا همیشه این طور بوده؟

 

در این خرماپزان تابستان متشکریم که آمدی و زندگی را در گوشمان زمزمه کردی، البته اگر این زندگی کمی خنکترش کنید هم راضی هستیم

"الی خانم تولدت خیلی خیلی مبارک"

 

بشنو حافظ چو حکایت می کند:

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر                                باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست                       کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است                     دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد                           هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد                            بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

 

کافه چی های مهربان این کافه روزهایی زیبا و پر از شادی برایت آرزو می کنند و امیدوارند هیچ وقت گرسنه نباشی

آرزو می کنیم که خورشید آرزوهایت مثل خورشید مردادماه بدرخشد.

 

راستی! یه سوال:ما کافه چی ها رو که یادت هست؟

 

در آخر هم همگی یک صدا می گوییم:

روحانی مچکریم!

 

 



تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد1392 | 18:45 | نگارنده: مديريت كافه |
حالم زیاد خوش نبود، دمغ بودم. خیلی اتفاقی رفتم توی یکی از فایلهای عکسام. دیدم انتهاش دوتا فیلم هستش. کلیک کردم. فیلم روز 14 فروردین بود. کلی از بچه های فامیل  تو لواسون بودیم. یه صبح قشنگ بهاری بود. همه خیلی ساده و مهربون. آسمون آبی. آفتاب هم بی غل  غش می تابید. با همدیگه آواز می خوندیم. یه فیلم خیلی معمولی گرفته بودم. اما با دیدنش خیلی حالم خوب شد. چقدر زود همه چیزو فراموش کردم. به قول خودمون تو فیلم امسال 12 بدر و 13بدر و 14بدر داشتیم. چقدر خوش گذشت. تو این هیاهوی این چندماه که فقط گذشت خیلی چیزها و اتفاقای خوب رو یادم رفته. باید به یاد بیارم... باید یادم بمونه که چی شد و چی میشه؟ چی شده که به اینجا رسیدم؟ چی شده که احساس ضعف میکنم؟ چی شده؟ هان؟ باید به ذهنم کمی فشار بیارم...



تاريخ : پنجشنبه 27 تیر1392 | 1:17 | نگارنده: مديريت كافه |
قصه ها پر از سکوتن

پر دردن

پر رنجن

قصه ها میگن تو دنیا

آدما دنبال گنجن

 



تاريخ : پنجشنبه 27 تیر1392 | 0:53 | نگارنده: مديريت كافه |
مجتبی جان با عرض پوزش قسمتی از تبریک تولدت جا مونده...

فال حافظ:

در این زمانه رفیقی که خالی از خللست 

صراحی می ناب و سفینه غزلست

    جریده رو که گذرگاه عافیت تنگست     

پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عملست

به چشم عقل در این رهگذر پر آشوب

جهان و کار جهان بی ثبات و بی محلست

بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحلست

دلم امید فراوان بوصل روی تو داشت

ولی اجل بر عمر رهزن املست

به هیچ دور نخواهید یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده اربست

 



تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 11:53 | نگارنده: مديريت كافه |
دوست عزیزمان٫ کافه چی حرفه ای کافه مان...

تولدت مبارک

مجتبی عزیز امیدواریم لحظه های زندگیت پر از شادی و پر از حس زندگی کردن باشد...

این تولدها و این تبریکها همه بهانه ای است برای اینکه به یاد بیاریم چقدر یکدیگر را دوست داریم و در یادمان همیشه بماند که هیچ چیز هیچ چیز در دنیا به زیبایی و به بزرگی دوستی با دوستانمان و عشق ورزیدن به دوستانمان نیست...

پس...

مجتبی عزیزمان...

تولدت را از صمیم قلبمان تبریک میگوییم تا به تو بگوییم و نشان دهیم که چقدر تو را دوست داریم...

پی نوشت: امیدواریم بابت این تاخیر دوستانت را ببخشی زیرا که ماه رمضان توفیقات خاص خودش را دارد. مثل بی حالی و خوابیدن بیش از اندازه



تاريخ : پنجشنبه 20 تیر1392 | 23:29 | نگارنده: مديريت كافه |

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم                        زباغ وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی‌سوز بنیادم بخواهد برد                      لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز          سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به می‌خواران          منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم

 

روزهای  شیرین زندگی‌ات پر از شعر و غزل باد! همة ما از جان و دل آرزو می‌کنیم شاد باشی و زندگی و سعادتمندی را تجربه کنی. در این روزهای گرم و پرحرارت خرداد وجودت را غنیمت می‌شماریم و همگی با هم می‌خوانیم:

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع‌ها  رو فوت کن، تا صد سال زنده باشی....

 

البته تلاش فراوان کردم برای نصب شمع و کیک تولد در این محل، اما می دانید که انتخابات عزیزمان در راه است و سرعت و کاربری ابنترنت هم رفته بالا و دوستان زحمت می‌کشند تا در کار ما اخلال ایجاد کنند، بگذاریم خوش باشند!

امروز که روز تولدت است برای ما هم آرزوهای خوب خوب کن.



تاريخ : دوشنبه 20 خرداد1392 | 16:14 | نگارنده: مديريت كافه |

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش                       وز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع                      سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش

 

فرزاد جان تولدت مبارک، به پیشنهاد پیر خرابات گوش کن و شیطونی نکن:))

امیدواریم که دوم خردادهای پر از حادثه نیز دوباره از راه برسند.

 "و تو چه می‌دانی که دوم خرداد چه روزی است؟ ایمان بیاورید! همانا در این روز حکمتی نهفته است که شما نمی‌دانید. و آنها اینترنت‌ها را قطع کردند و نداستند که مکر آنها را به خودشان بازمی‌گردانیم و کافه را می‌گشاییم و پیام تبریک‌مان را به فری می‌گوییم!

 

اهالی کافه آرزو می‌کنند که سال پیش رو نیز مانند سال گذشته اتفاقات خوب و شیرینی برایت پیش بیاید.

از همین جا روز مرد را نیز تبریک می‌گوییم آقایان محترم کافه‌چی!

 

در این فضا قرار بود که عکس‌های متعددی آورده شود، اما کافران و مستکبران این دفعه رو استثنائا پیروز شدند و همانا نتوانستیم!

 

این شعر خیلی دوست داشتنیه، فکر کردم پیشنهاد خوبی باشه در سالروز تولدت.

تو را هنوز اگر همتی به جا مانده‌ست

سفر کنیم،

          سفر

سفر ادامه ی بودن

ز سینه زنگ کدورت زدودن است

                                       _ آری

سفر کنیم و نیندیشیم

 

سفر به عزم رهایی ز خیل اندوه است

سفر به عزم رسیدن به صبح هشیاری‌ست

سفر کنیم،

       سفر ابتدای بیداری‌ست

 

(حمید مصدق)

 



تاريخ : پنجشنبه 2 خرداد1392 | 20:46 | نگارنده: مديريت كافه |
شمین جان دوستان فراموش کارت را ببخش تا دوباره بزرگواریت را نشانمان دهی:(

درست است که بعد از روز تولدت هی می خواستم پست بگذارم و عذرخواهی کنم از اینکه روز تولدت هیچ پستی از کافه چی ها در این کافه ندیدی اما باز هم فراموشی و... . و عذر خواستن بعد از ناراحتی تو لطفی ندارد اما ببخش!

ببخش که این روزها نسبت به هم کم محبت شده ایم و منتظر دیگری می مانیم تا او شروع کند و این انتظار آغاز فاصله هاست و بافتن هیچ خیال گرمی هم نمی تواند جای آن را پر کند. ببخش که هر چندین هفته یا ماه با یک پیام سرد و بی روح از همدیگر یاد می کنیم تا پیش وجدان خود راحت باشیم که وظایف دوستی را انجام داده ایم. ببخش که روز به روز از همدیگر بی خبرتر می شویم و نمی جنبیم تا دیرتر نشده... ببخش...

خیلی متشکریم که ناراحتی ات را صریح بیان کردی و متاسفیم که یک هفته این غم در دل تو نشست.

فراموشی ما را به یادآوری خودت ببخش تا کمی از بار عذاب وجدانمان کم شود!

گر می فروش حاجت رندان روا کند                                           ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

خواهر می فروش حاجت ما را روا بفرما. ببین حافظ هم یه کمک ما آمده.



تاريخ : یکشنبه 4 فروردین1392 | 1:3 | نگارنده: مديريت كافه |

محدثه جان تولدت مبارك...

جشن میلادت را به پرواز می روم

دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها

آسمانی که نه برای من

نه برای تو

که تنها برای “ما” آبیست . . .

فال اتفاقي حافظ:

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد

در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار

کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیست

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بریده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

همه ما بچه هاي كافه اتفاق اميدواريم روزهاي خوش زندگي‌ات به درازاي شب يلدا و سپيدي برف باشد.

روزهاي خوش جواني‌ات پايدار بماند و لبخند از لبانت دور نگردد...

چون تو هميشه بايد بخندي

هم براي دلخوشي جوانان مردم و هم دوستانت

اميدوارم هيچ گاه نامه‌هاي زندگي‌ات در پيچ خم جاده‌هاي مرتفع دهكدة المپيك گير نكند و هميشه با لبخند نامه‌هايت امضا شود.

موفق و پيروز باشي.



تاريخ : سه شنبه 19 دی1391 | 1:23 | نگارنده: مديريت كافه |

پرده اتاق را که کنار می‌زنیم، خورشید را در مسیر طلوعی دوباره می‌بینیم. به امید این روز، روزها به انتظار نشسته بودیم. چون می‌خواستیم با نهایت شادی، بگوییم دوستت داریم و خوشحالیم که...

سالـــروز طلـــوع خورشـــید زنـــدگی تـــوست!

 

 

 

الهـــام جـــان تولـــدت مبـــارک!

 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت

زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظار رویت ما و امیدواری

در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی

بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان

کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی 

 



تاريخ : دوشنبه 2 مرداد1391 | 1:52 | نگارنده: مديريت كافه |

زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت

سالهای عمرت با با دوستانت بشمار نه با تعداد شمع های روی کیک تولدت . . .

تولدت هزززززززززززززززززززززارررررررررررررررررررررررر بار

مبااااارک.



تاريخ : سه شنبه 20 تیر1391 | 14:27 | نگارنده: مديريت كافه |

 

شاخه گل لاجوردی رنگ چکمه‌ای‌ها، بی‌پاسخ نماند تا اوضاع کمی سخت شود!



تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد1391 | 22:25 | نگارنده: مديريت كافه |

آن یار بلند بالا، آن متولد شده همین حالا، آن دارای ابروی پهن و چشم مشکی، آن دانشجوی کلاس دشتی، آن صبوره‌ی فعال در انجمن، آن حریف صد رجل پیلتن، آن بر زمین مالیده روی تبار میرزا، آن پیگیر مشهد از علیرضا، آن پیشرو صف نسوان، آن شریف اقران، آن متمکن عاشق، آن متدیّن صادق، آن شیر بیشه‌ی تحقیق، آن شجاع صفدر صدّیق، آن سوخته‌ی عشق و اشتیاق، آن شیفته‌ی قرب و احتراق،  آن فقیر غنی، سمیه بنت علی _حفظه الله تعالی_ در اخبار اینچنین آمده است که در سنه‌ی یک هزار و چهارصد و یازده هجری قمری دختری در زاویه‌ای از بلد ایران چشم به جهان گشودی که وی را سمیه بنت منصور(علی) نامیدندی. منجمان چنین روزی را پیشگویی نمودندی و به سمع و بصر پادشاه زمانه رسانیدندی که؛ طالع این نوزاد بلند است و همراه خویش از جانب پروردگار خوشی و آبادانی می‌آورد. پس در شب تولد نوزاد شهر را آذین بستندی و به عیش و عشرت و پایکوبی پرداختندی.

نقل است که وی در کودکی و نوجوانی در مکتب‌خانه به تحصیل بوستان و گلستان و علم القرآن پرداختی و تا اینکه به دانشسرای عالی لغت و ادب پارسی راه پیدا کردی و در محفلی که آن را انجمن علمی لغت و ادب پارسی نام نهادندی داخل آمدی و سال‌ها در خدمت خلق روزگار، رضایت پروردگار دو عالم را تحصیل کرده بودی.

جمعی چنین نقل کرده‌اند که؛ یارانی گرد وی آمدندی که دل صافی داشتندی و راه سلوک را با وی پیمودندی و در علم و طریقت با وی همداستان بودندی.

القصه، یاران وی که در اندوه و شادی با وی همراه بودندی، فرخنده زادروز وی را شاد باش گفتندی، و آرزوهای زیبا کردندی و زیستن شاد را برای وی از پروردگار خواستندی. در رسوم آنها چنین بودندی که در پایان به حافظ _رحمه الله تعالی_تفأل زدندی:

  گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر                           به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده‌ی گریان بروم                          تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی                       تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت                 حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره‌ی چرخ کبود                           هم بدست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند                             غمزه‌ی شوخش و آن طره‌ی طرّار دگر

راز سربسته‌ی ما بین که بدستان گفتند                      هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت                        کندم قصد دل ریش به آزار دگر

باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست                      غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر

در پایان:این تفأل نکته های بس نغز و سوال برانگیزی به همراه دارد که باید ذکر دقیق آن به محفل اطلاعات بلد ایران توسط متولد یافته توضیح داده شودندی!!!



تاريخ : شنبه 20 خرداد1391 | 0:19 | نگارنده: مديريت كافه |

فرزاد جان تولدت مبارك.

سال ها پيش در دوم خرداد سنه 1368 خورشيدي در خاندان تيموريان نوزادي چشم به جهان گشود كه خانواده اش او را فرزاد نام نهادند و اميدها در وي بستند...

خاندان بزرگ تيموريان او را وصي تيمور مي دانستند و وصيت نامه ي تيمور خان بزرگ را به دست او سپردند. يك شب او پس از تماشاي بازي فوتبال يوونتوس پس از آنكه  شادي، تمام وجودش را فرا گرفته بود وصيت نامه را گشود البته هيچ كس از محتويات آن وصيت نامه اطلاعي در دست ندارد.

در واقع از آن پس رفتار فرزاد خان تيموريان عوض شد و به طرز مشكوكي به ندا، آمار و خسرو علاقه مند گرديد....

البته سال ها بعد محققان اعلام نمودند تيمور خان هنگام حمله به ايران نتوانسته بود به بعضي از اطلاعات دست يابد و همين نقطه ي عطفي بود كه فرزاد خان تيموريان به رشته ي آمار علاقه مند شود تا آمار ملت را ببرد روي نمودار...

او يكي از موفقان اين عرصه گشت و نام او هنوز در كتيبه ها سنگ نوشته هاي اطراف فرهنگ خونه يافت مي شود....

فرزاد جان تولدت را تبريك مي گوييم و باز همه با هم مي گييم ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم...

برايت دعا مي كنيم امسال كه به قول خودت سال سرنوشتته به همه ي آرزوهات برسي.

از امروز تا اطلاع ثانوي مي توني منتظر سوپرايز خفن ما كافه چي ها باشي. البته اگر سوپرايز هم نشدي ديگه بدون ما تمام تلاشمون رو كرديم.

فال حافظ

صـنـمـا ! با غـم عـشق تو چه تـدبـیر کـنـم ؟!

تـا بـه کـی در غم تـو ناله‌ی شبـگـیـر کـنـم ؟!

دل دیـوانـه از آن شــد که نـصـیـحـت شـنـود

مـگـرش هـم ز سـر زلـف تـو زنـجـیـر کـنـم

آنچـه در مدّت هـجـر تـو کـشـیـدم ، هیهات !

در یـکی نـامـه محـال سـت که تـحـریر کـنـم 

بـا ســـر زلـف تـو مجـمـوع پـریـشـانی خـود

کـو مـجـالی ؟ که سراسر هـمه تـقـریـر کـنـم

آن زان کـــــــــــــآرزوی دیـدن جانـم باشـد

در نـظـر نقـش رخ خوب تـو تـصـویـر کـنـم

گـر بـدانـم کـه وصـال تـو بـدیـن دسـت دهـد

دیــن و دل را هـمـه دربـازم و تـوفــیـر کـنـم

دور شـو از برم ای واعـظ و بیهـوده مـگـوی

مـن نـه آنـم کـه دگــر گـوش به تـزویـر کـنـم

نیسـت امـّیـد صـَلاحی ز فـسـاد حـافــــــــــظ

چون که تقدیر چنین است ، چه تدبـیـر کـنـم ؟!



تاريخ : سه شنبه 2 خرداد1391 | 0:27 | نگارنده: مديريت كافه |

شمین جان تولدت مبارک!

 

بفرمایید کیک تولد... هر رنگش نماد یکی از کافه چی هاست

و اما فال حافظ

به به... خودش گویاست!!!

تبریکات کافه چی ها:

شمین عزیز کافه، تو مثل خواهر کوچولوی ما میمونی که کاری جز دوست داشتنت نمیتونیم انجام بدیم. تقارن میلاد تو با میلاد دوباره زمین، گواهی بر پاکی چون برف زمستان و صفای چون سبزه بهاری توست.

ضمن اینکه از همین لحظه تا اطلاع ثانوی باید منتظر سورپرایز خفن ما کافه چی ها باشی، تولدت رو تبریک میگیم و امیدواریم زیر سایه پدر و مادر گرانقدر و در پناه خدا، سالی پر از موفقیت و شادی در پیش داشته باشی.

 

اینم یه قهوه کیک، محصول اورجینال کافه اتفاق، برای تو



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند1390 | 10:31 | نگارنده: مديريت كافه |
یکی بود٬ یکی نبود٬ زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود٬ یه دختر موطلایی بود که داشت میرفت و میرفت و میرفت که چشمش به یه دختر چشم سبز خورد که خیلی مهربون بود بهش گفت: میایی بریم؟ چشم سبز که خیلی مهربون بود با موطلایی همراه شد با هم رفتند و رفتند و رفتند انقدر خندیدند که روده بر شدند همین جور که میرفتند چشمشون خورد به یه دختری که هم موطلایی بود هم چشم سبز٬ قیافش هم خیلی مهربون بود٬ موطلایی با خودش گفت نکنه این از طرف خسرو اومده؟ ازش خواست که اونم باهاشون بیاد٬ ۳ تایی دست به دست هم با همدیگه همراه شدند٬ موطلایی گفت و گفت و گفت و چشم سبز هم خندید و خندید و خندید٬ موطلایی چشم سبز نه گفت و نه خندید٬ رفتند و رفتند موطلایی فهمید که اون خیلی مهربونه تازه پفکم خیلی دوست دارهُ یواش یواش موطلایی چشم سبز هم شروع به گفتن کرد٬ حالا موطلایی اونو خیلی دوست داره و میخواد بهش بگه از اینکه به دنیا اومده خیلی خوشحاله و میخواد بهش بگه: بخور پفکو تولدت مبارک 



تاريخ : شنبه 8 بهمن1390 | 23:13 | نگارنده: مديريت كافه |
به نام آفریننده زیبایی ها

سورپریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزززززززززززززززززززززززززز

یه عالم برف شادی، یه عالم بادکنک، یه عالم خوراکی های خوشمزه و 6 تا کافه چی (کلاه تولد به سر) که دست میزنن و سوت میزنن و جیغ میزنن و تمام این کارها به خاطر توست ریحانه عزیزمان،..

به خاطر به دنیا اومدن توی زیباست که با به دنیا اومدنت زمستونو زیبا و قشنگ کردی، به خاطر تو که به دنیا اومدی و با خودت یه دنیا عشق و محبتو دوستی آوردی و با اومدنت به کافه اتفاق به همه ما لذت بودن با تو و داشتن دوستی مثل خودت رو دادی، نازنینمان به خاطر تولدت از خدا و به خاطر بودنت در کافه از خودت سپاسگذاریم

و غرق در یه عالم برف شادی همه با هم میگیم:

ریحانه جونمون تولدت مبارک


حالا بعد از اینکه یه عالم خوراکی خوردیم و کیک خوردیمو و (استغفرالله) هرکدوم چند کلمه ای برای یادگاری بهت هدیه میکنیم 

محدثه:

دوباره با من باش!

پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش!

ریحانه... از نامت بوی طراوت و تازگی میبارد، چگونه میتوان از بردن نامت لذت نبرد؟ مگر میشود ریحانه سرشار از سبزی و لطافت نباشد؟

اما! کدامین ریحانه است که در زمستان زندگی می آورد و میرایی میبرد؟

درست حدس زدید! ریحانه ش دوست جون محدثه جونی و کافه چیه ماهر کافه اتفاقی! تولدت مبارک کودک برف و یخبندان! شاد باشی و زندگی بخش!

سمیه:

روزی که تو به دنیا آمدی حضورت گرما بخش کویر زمستانی شد و باد در بادگیرها پیچید و شهرت پر شد از قطاب و باقلوا... دوست عزیزم زادروزت خجسته، امیدوارم به تمام خواسته هایت برسی.

فرزاد:

در ابتدا، به نظر می‌رسید تنها شباهت بین ما، این است که گوشی‌های موبایلمان مشابه هم است؛ اما زمان که گذشت، نقاط مشترک بیشتری از یکدیگر پیدا کردیم که اگر این‌طور نبود، اصلا رابطه‌ای بین ما شکل نمی‌گرفت و صمیمیتی به وجود نمی‌آمد.

امروز که به پیشینه دوستیمان نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که چیزهای زیادی از تو آموخته‌ام و از این بابت، خرسندم.

هرچند با لهجه شیرین یزدی صحبت نکردی و هرچند که نگفتی آن شماره تلفن را برای چه می‌خواستی... اما با این وجود، برای همه ما، عزیزی و آرزوی موفقیتت، بهترین خواسته‌ای است که می‌توانیم از خدا داشته باشیم.

تولدت مبارک!

مجتبی:

تولد نازدانه کافه بر او و بقیه کافه ای ها مبارک

شمین:

ریحانه عسل مسلم تو با تولدت معنای دیگری به بهمنها ، زمستانها و زندگیم بخشیدی، دوست جون جونیم تولدت مبارک ، به منی باش...

ببخشید که نمیدونم تولدت مبارک به یزدی چی میشه تو از قول من به خودت با لهجه یزدی بگو

الهام:

(به طرز مشکوکی غایب)

تولد با حافظ: (که مثل همیشه سمیه جون زحمتشو کشیده)

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند  /  مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند  /  زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند

خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون  /  دل در هوای رود کسان مبند

گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنی  /  ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود  /   آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن شمع رخ کجاست  /  تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما بشکر خنده دم زند  /  ای پسته کیستی تو خدارا دگر مخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمیکنی  /  دانی کجاست جای خوارزم خجند


1024x768




تاريخ : جمعه 7 بهمن1390 | 0:16 | نگارنده: مديريت كافه |

زاد روز خجسته ي انديشمند فاضل و فرهيخته گرامي، سركار خانم دكتر محدثه سادات موسوي را به ايشان و دوستداران، شاگردان، ادبا و فرهيختگان تبريك و تهنيت عرض مي نماييم.

ايشان در نوزدهم دي ماه سال يكهزار و سيصد و شصت و هفت در تهران چشم به جهان گشودند. وي فرزند چهارم ميرزا سيد جعفر خان موسوي است. ايشان تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ي نامجو كه به شيوه ي جديد اداره مي شد گذراندند و الفباي فارسي را نزد سركار خانم استاد حمزه فرا گرفتند.

ايشان در سال 1379وارد مدرسه ي راهنمايي هاشمي نژاد شد و از همان جا گرايشات خود را به زبان و ادب پارسي نشان داد.

وي پس از اتمام دوره ي راهنمايي وارد دبيرستان آمريكايي زبان وليعصر شد و رشته ي علوم انساني را انتخاب كرد و استعداد هاي خود را در اين زمينه نشان داد.

دكتر محدثه موسوي در سال 1386 وارد دانشسراي عالي زبان و ادب فارسي شد. وي در ابتداي راه دچار نا اميدي گشت اما به سرعت تمام تلاش خود را صرف فعالييت هاي علمي نمود. آغاز دوستي وي و سركار خانم دكتر يوسفي به همين زمان باز مي گردد كه نقطه عطفي در زندگي ايشان بود و تاثير مثبت آن بر ايشان در تمام طول زندگيشان ديده مي شود، و آغاز گر حركت نويني در علم و نظريه پردازي گرديد.

خانم دكتر موسوي و خانم دكتر يوسفي در همين زمان به اداره ي حلقه ي انجمن ادبا مشغول بودند. كه با ايجاد محافل علمي و ادبي جنبش خاصي را در زمان خود به وجود آوردند.

همچنين ايشان مدير مسئول نشريه س و ف ي ا بودند، اين نشريه در زمان خود بسيار مقبول بود و گوي سبقت را از تمام رقبايي چون نشريه ش ا پ ر ك و نشريه ن د ا ربوده بود.

وي در سال 1389 خيلي اتفاقي با سركار خانم دكتر الهام، سركار خانم دكتر ريحانه، سركار خانم دكتر شمين، جناب آقاي دكتر فرزاد و جناب آقاي دكتر مجتبي آشنا شدند كه از اتفاقات اتفاقي زندگي ايشان بود.

ايشان به همراه خانم دكتر يوسفي در سال 1391 وارد دانشكده علمي و فرهنگي شدند و بين ادبيات و فرهنگ پيوندي استوار برقرار ساختند.

تا كنون از ايشان صدها مقاله و ده ها جلد كتاب به چاپ رسيده است و شاگرادان زيادي را تربيت نموده اند.

عمرشان دراز باد و پايدار.

ريحانه:

تنها خداوند مي داند بهترين در زندگانيت چگونه معنا مي شود من آن بهترين ها را برايت آرزومندم.

تولدت هزاران بار مبارك.

مجتبي:

محدثه عزيز تولدت مبارك.

به اميد شادي ات در تمام مراحل زندگي.

شمين:

محدثه عزيزم دوستي با تو يكي از بهترين اتفاقات زندگيم بود و هست و لحظات با تو بودن جزو بهترين لحظات زندگيم و داشتن دوست واقعي مثل تو آرزوي هر كسي است، پس دوست واقعي اتفاقي ام تولدت را از صميم قلب تبريك ميگم آرزو مي كنم خنده از لبهات هيچ وقت دور نشه.

الهام:

محدثه جان؛

امیدوارم تو نیز گنج پنهانی را که بر زمین داری و منتظرت است، پیدا کنی و ارزش بدست آوردنش را بدانی.

تولدت مبارک، زیرا فرصت زیستنی را یافته ای که آفتابش از سمت تلاش و علم می تابد و راهی پرفروغ را برایت نمایان می سازد.

 فرزاد:

شاید باورمان این باشد که روزی، دستِ اتفاق ما چندنفر را به هم رساند، اما پایداری دوستیمان، جز با همت و بردباری خودمان میسر نبوده و نخواهد بود.

امروز که برای دومین بار سالروز میلادت را تبریک می گویم، خرسندم که افتخار دوستی با تو را دارم و از اینکه در مسیر پرتلاطم دوستیمان، همچنان کنار هم هستیم، مسرورم.

سلامتی و سرافرازیت را از بارگاه خدای رحمان آرزومندم.

 

سميه:

 دوست عزيزم محدثه خوبم؛

تولدت مبارك.

 خدا رو شاكرم كه توي روز هاي سخت دانشجويي تو رو سر راه من قرار داد حتي توي روز اول ثبت نام كه حالم خوب نبود تو كنارم بودي خوشحالم كه خدا ما رو سر راه هم قرار داد و نمي دونم اگر تو تكرار بي قرار ثانبه هاي مهربوني و خشم تو شريك شادي ها غصه هام نبودي چي مي شد؟

از بودنت ممنونم و اگر گاهي باعث رنجش ات شدم به خاطر سيب هاي مهربون نگاهت منو ببخش.

فال تولدت:

درد عشقي كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

گشته ام در جهان و آخر و كار

دلبري برگزيده ام كه مپرس

آنچنان در هواي خاك درش

ميرود آب ديده ام كه مپرس

سوي من لب چه ميگزي كه مگوي

لب لعلي گزيده ام كه مپرس

بي تو در كلبه ي گدايي خويش

رنجهايي كشيده ام كه مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامي رسيده ام كه مپرس

به به.....



تاريخ : دوشنبه 19 دی1390 | 1:53 | نگارنده: مديريت كافه |

ما پسران کافه اتفاق، فرارسیدن روز ملی دختران را به همه‌ی دختران ایران‌زمین، به خصوص دختران کافه اتفاق تبریک عرض نموده و از درگاه خداوند مهربان، برای آن‌ها موارد زیر را آرزومندیم:
1- هر یک از دختران مهربان کافه‌ی ما، شوهری مناسب و شایسته گیر آورده، او را تور نموده و برای همیشه خودشان را خوشبخت و وی را بدبخت نمایند!
2- هر یک از دختران گل کافه‌ی ما، چندین فرزند گوگولی مگولی به دنیا آورده و سهمی در افزایش جمعیت جهان داشته باشند!
3- هر یک از این فرزندان گوگولی مگولی، به تحصیلات عالیه رسیده و کلی با مدرکشان، پز بدهند!
4- شوهران دختران عزیز کافه‌ی ما، فقط همین یک زن را داشته باشد (و لا غیر...!!!)
5- دختران خوب کافه‌ی ما، مادران خوب‌تر فردای جامعه بوده و سعی در حذف روز پدر از تقویم ملی کشور نمایند (توجه دارید که در تقویم، روز ملی پسران نداریم!!!!!)
6- دختران باحال کافه‌ی ما، روز به روز باحال‌تر شوند و روزگار خوشی را در کنار هم سپری کنیم (البته صرفا در دوران مجردی‌شان!)
ضمنا، از همین تریبون اعلام می‌کنیم: ما پسران کافه اتفاق آماده کمک به هر دختری، در هرجای ایران هستیم. ولی اگر آن دختر، زیباتر و پول‌دارتر باشد، شانسش برای دریافت کمک از جانب بیشتر خواهد شد.

۷مهرماه ۱۳۹۰، روز ملی دختران، گرامی باد!



تاريخ : چهارشنبه 6 مهر1390 | 18:21 | نگارنده: مديريت كافه |

                                ********الهام جونی تولدت مبارک*********

فال کافه­ای:

فاش می­گویم و از گفته­ی خود دلشادم                      بنده­ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق                         که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                      آدم آورد درین دیر خراب آبادم

سایه­ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض                  به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست                      چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت                           یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه­ی عشق                       هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست                     که چرا دل به جگر گوشه­ی مردم دادم

پاک کن چهره­ی حافظ به سر زلف ز اشک                 ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

الهام عزیز روز میلادت را تبریک می­گوییم و امیدواریم از لحظه لحظه­ی زندگی­ات لذت ببری و شاد باشی و قدم­های این راه غریب و دشوار را با آگاهی برداری. و البته غفلت کافه­چی­ها را که از زادروزت (در روز2 مرداد) بی­خبر بوده­اند را به خوبی­هایت ببخشی، گرچه (اگر بخواهیم) هر روزی از زندگی ما (که بخواهیم) می­تواند روز تولدمان باشد!

این شعر از طرف کافه­چی­ها تقدیم به دوست جون الهام:

تو را هنوز اگر همتی به جا مانده­ست

سفر کنیم،

               سفر

سفر ادامه­ی بودن

ز سینه زنگ کدورت زدودن است

                                                    - آری

سفر کنیم و نیندیشیم

***

سفر کنیم و ببینیم

تمام مزرعه­ از خوشه­های گندم پُر

و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله­ها را درو نخواهد کرد

دورگران همه پیش از درو

                              - درو شده­اند

                                                                  (حمید مصدق)



تاريخ : پنجشنبه 6 مرداد1390 | 12:19 | نگارنده: مديريت كافه |

توجه.................................توجه

 

 

رونمایی از

قالب تابستانه‌ی كافه اتفاق

 

همزمان با آغاز فصل زیبای تابستان

 

 

"این قالب آزمایشی است. نظرتان چیست؟"

"پست شده توسط اینتر یونیورسال فن"



تاريخ : یکشنبه 29 خرداد1390 | 14:44 | نگارنده: مديريت كافه |

هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. (پائولو کوئلیو)

فال کافه اتفاقی:

عیشم مدام است از لعل دلخواه               کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش ببر کش           گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند                     پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم  توبه                       وز فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح  فراقت                     چشمیّ و صد نم جانیّ و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده است             از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ                      درس شبانه ورد سحرگاه

 

دوستی سمیه جون؛

امیدواریم تنخواههای زندگی ات همواره نقد شود و نامه های زندگی ات در پیچ و خم های جاده ی خوشبختی از دستی به دست دیگر شود و به تعداد خدمت های صادقانه ات افزوده شود و قالیبافی را از ریحانه بیاموزی و جوراب تمیز داشتن را از شمین و حرف زدن را از الهام و زیاد درک کردن را از فرزاد و ارتباط جمعی قوی را از مجتبی و .... را از محدثه. (محدثه چون خیلی فضایل داشت نمی دانستم چه صفتی بگذارم، اگر پیشنهاد داشتید بگویید!)

 و حالا گروه کافه اتفاقی تقدیم می دارد:

فرزاد:

سمیه، دوستم...

برای تبریک‌گفتن تولدت، نیت کردم و فال حافظ گرفتم. می‌خواستم فقط بیت اول رو بنویسم و بقیه‌اش رو بسپارم که خودت بری بخونی. اما آنقدر قشنگ بود که حیفم اومد همشو ننویسم. با توجه به درسای شش‌هفته‌ای که خوندیم، معنی‌اش فوق‌العادست:

 

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم                                   کز بهر جرعه‌اي همه محتاج اين دريم

روز نخست چون دم رندي زديم و عشق                       شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم

جايي که تخت و مسند جم مي‌رود به باد                     گر غم خوريم خوش نبود به که مي خوريم

تا بو که دست در کمر او توان زدن                             در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم

واعظ مکن نصيحت شوريدگان که ما                         با خاک کوي دوست به فردوس ننگريم

چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا                         ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم

از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت                       بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نيست                      با خاک آستانه اين در به سر بريم

 

نمی‌دونم می‌دونی یا نه. امروز، روز جهانی صنایع دستی هم هست.

دستان برترین صنعتگر هستی، هنرنمایی کرد و مخلوفی آفرید که در کل جهانش نظیر نباشد. او را نام "سمیه" نهادند و در بهترین موزه صنایع دستی جهان که همانا خانواده‌اش باشد، جای دادند.

ما نیز به شکرانه‌ی این خجسته روز، زادنت را فرخنده می‌داریم.

به امید روزی که ماهمون به آسمون برگرده و همگی بتونیم از وجود پرفیضش بهره‌مند بشیم.

 

ریحانه:

تو این شب عزیز برات تقدیری نیک آرزومندم.

       ***تولدت مبارک عزیزم***

 

مجتبی:

آسمان را ستاره زیبا می کند، باغ را گل، عشق را محبت، چشم را اشک، دل ما را یاد عزیزان!

***تولدت مبارک***

 

محدثه:

دشت ها نام تو را می گویند.

کوهها شعر مرا می خوانند.

 

کوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،

دشت باید شد و خواند.

(حمید مصدق)

 

دوست عزیزم، سمیه جونم؛

از خداوند متشکرم که در لحظات سخت زندگی تو را به من نشان داد. بهترین و زیباترین و سخت ترین لحظات دانشجویی ام در کنارت را هرگز فراموش نمی کنم و پشتیبانی ات را همیشه در یاد دارم. و همین جا اگر زمانی کمی دلت از من گرفته است امیدوارم به خاطر دوستی زیبایمان ببخشی.

 همزمانی تولدت با لیله الرغائب را به فال نیک می گیرم و برایت در این شب زیبا بهترین هایی که برایت سودمند است را آرزو می کنم.

تولدت مبارک دووووووسسسسسسسسستمممممممممممممممممممم!

 

شمین:

سمیه عزیزم، دوست بسیار خوبم، خواهر گلم؛

زادروزت خجسته باد، بهترین ها رو برایت آرزومندم***

 

الهام:

سمیه جان؛

امیدوارم تو نیز گنج پنهانی را که بر زمین داری و منتظرت است، پیدا کنی و ارزش بدست آوردنش را بدانی.

تولدت مبارک، زیرا فرصت زیستنی را یافته ای که آفتابش از سمت تلاش و علم می تابد و راهی پرفروغ را برایت نمایان می سازد.



تاريخ : جمعه 20 خرداد1390 | 1:20 | نگارنده: مديريت كافه |

ریحانه:
هر روز می‌تواند روز تولد تو باشد، ولی این روز، روزی است برای به یاد آوردن خود، این‌که می‌توانی باشی، دوست بداری و دوستت بدارند. تولدت مبارک عزیزم!

محدثه‌ سادات:
شمین مهربان! تولدت را تبریک می‌گویم، چرا که مانند سبزه‌های نورسته‌ی درختان، نوید دل‌انگیزترین روزها را می‌دهد و در انتهای سرما، وصالی سبز را تداعی می‌کند و شمینی با عطر زندگی به ارمغان می‌آورد!
باز کن پنجره‌ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده‌ست

الهام:
امیدوارم تا سال بعد این موقع، کلی اتفاقای خوب تو برای سرنوشت و سرنوشت برای تو بسازه. یه سال فرصت خوبیه برای ساختن و ساخته شدن. می‌گم چطوره مثل خیلیا، منتظر یه سال نمونی. هر روز، هر لحظه تغییر کن و بزرگ شو، انقدر بزرگ که شمین این لحظه، برات فقط یه خاطره‌ی کم‌رنگ شه. چیزی به بهار نمونده. خوشحال باش و امیدوار.
راستی ممنون که به دنیا اومدی. قدر این اومدن و بودن رو بدون. روز با ارزشیه. روزی که جرات کردیم و آدم شدن رو انتخاب کردیم. تولدت مبارک!

سمیه:
شمین جان، با تولدت بوی بهار را آوردی. زادروزت هزاران بار خجسته باد.
فال حافظ به مناسبت تولدت:

هـزار شـکـر کـه دیــدم بـه کـام خـویـشـت بـاز
ز روی صـدق و صـفــا گـشـتـه بـا دلـم دمـساز

رونـــــــــــدگـان طـریـقــت ره بـــــــــلا سـپـُرنـد
رفـیـق عـشـق چه غـم دارد از نـشـیـب و فـراز

غـم حـبـیـب نـهــان بــه ز گـفـت و گـوی رقیـب
کـه نـیـسـت سیـنـه‌ی اربـاب کـیـنـه مـحـرم راز

اگرچه حُسن تـو از عشقِ غیر مـستـغـنی‌ست
مـن آن نـیـم کـه ازیـن عـشـقـبـازی آیــــــم بـاز

چه گـویـمـت کـه ز سـوز درون چـه می‌بـیـنـم؟!
ز اشـک پــرس حـکـایـت ، کـه مـن نـیـم غمّــاز

چه فـتـنـه بـود که مشّـاطه‌ی قـضا انگیخت ؟!!
که کرد نـرگس مـستـش سیه بـه سُرمه‌ی نـاز

بـدین سپاس که مجلس مُـنـوّر‌ست بـه دوست
گـرت چـو شـمـع جـفـایی رسـد بـسوز و بـساز

غرض کرشمه‌ی حُسن‌ست ورنه حاجت نیست
جـمــال دولـت مـحـمــــــود را بـه زلـف ایـــــــــاز

غــزل‌سُـــــرایـی نـاهــیــد صـرفـــــــــه‌ای نـبـرد
درآن مَـقـــام کـــه حــافـــــــــــــظ بر آورد آواز


فرزاد:
اصولا چرا باید تولدتو تبریک بگم؟ یا تبریک تولد تو از جانب من، چه معانی‌ای داره؟
اولا این‌که، آنقدر برایم مهم هستی که تاریخ تولدت را به خاطر بسپارم.
دوم این‌که، آمدن تو به این دنیا، اتفاقی مبارک و فرخنده بوده که سالگرد آن را به تو تبریک می‌گویم.
... و در واقع باید به خودم تبریک بگویم که با آمدنت، فرصتی فراهم آوردی که بتوانم از تو بیاموزم.
همیشه چون خورشید به همه بتاب و توقع تابش از هیچ‌کس نداشته باش.
آمدنت به این دنیا را، خدا هم جشن گرفت و نوروز را برپا کرد.
نوروز و تولدت مبارک!


پی نوشت: توضیح کامل و جالب توجه غزل فوق را می توانید در این وبلاگ مطالعه نمایید.




تاريخ : شنبه 28 اسفند1389 | 0:0 | نگارنده: مديريت كافه |

با توجه به اعلام موافقت اکثریت اعضا، تغییر قالب کافه اتفاق در دستور کار قرار گرفته و بررسی های لازم جهت انتخاب یک قالب زیبا در حال انجام است.

بدیهی است که قالب نهایی، به موافقت اکثر اعضا خواهد رسید.

با آرزوی ارتقای معنویت

پست شده توسط اینتر یونیورسال فن




تاريخ : دوشنبه 25 بهمن1389 | 22:55 | نگارنده: مديريت كافه |

فال کافه:

هاتفی از گوشه­ی میخانه دوش                      گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش                          مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام خام به میخانه بر                      تا می لعل آوردش خون به جوش

گرچه وصالش نه به کوشش دهند                   هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست                      نکته­ی سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه­ی گیسوی یار                  روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهی­ست صعب                     با کرم پادشه عیب پوش

 

 

محدثه:

با جوانه­ها، نويد زندگي­ست.

زندگي: شکفتن جوانه­هاست.

 

کودکي که تازه ديده باز مي­کند،

يک جوانه است.

گونه­هاي خوش­تر از شکوفه­اش،

چلچراغ تابناک خانه است.

خنده­اش بهار پر ترانه است،

چون ميان گاهواره ناز مي­کند...

 

ريحانه جان! اميد دارم همچون کودکي، تازه و پرطراوت باشي و جوانه­ي زندگي شکوفه دهد تا گل­هايش تنفست را عطرآگين کند و ميوه­اش طعم خوش زيبا زيستن را به تو بچشاند!

 

شمين:

ريحانه­ي عزيزم تولدت هزاران بار مبارک، به اميد هر روز متولد شدنت!

 

مجتبي:

تولد آبجي بهتر از گلم مبارک!

 

سميه:

ريحانه جان

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد تو!

روزي که توآغاز شدي!

زاد روزت خجسته باد ريحانه­ي عزيزم.

اين فالم به مناسبت روز تولدت گرفتم. ديگه قضاوتش بمونه با دوستان اهل فن و قالي­­شناسان محترم که بيت دوم خود گوياي همه­ي مطالب هست!!!!

بله...

 

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي­رود                    وين بحث با ثلاله­ي غساله[۱] مي­رود

مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت               کار اين زمان ز صنعت دلاله مي­رود

شکّر شکن شوند همه طوطيان هند                          زين قند پارسي که به بنگاله[2] مي­رود

طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر                     کاين طفل يک­شبه ره يک­ساله مي­رود

آن چشم جادوانه­ي عابد فريب من                         کش کاروان سحر ز دنباله مي­رود

از ره مرو به عشوه­ي دنيا که اين عجوز                  مکّاره مي­نشيند و محتاله[3] مي­رود

باد بهار مي­وزد از گلستان شاه                                   وز ژاله باده در قدح لاله مي­رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين                غافل مشو که کار تو از ناله مي­رود

 

1. ثلاله غساله: حکماي يونان اصطلاحي دارند در شرب باده که علي الصباح سر کاسه مي­خورند و آن را ثلاله­ي غساله گويند که غسل معده مي­کند.

2. بنگاله: سرزمين پهناوري در شرق هندوستان.

3. محتاله: حيله­گر.

 

 

الهام:

امروز دامنت پر از هديه­هاي کوچک و بزرگ مي­شود اما من هيچ ندارم که به تو هديه دهم جز دلم را!

دوستم تولدت مبارک!

 

فرزاد:

دوست عزيزم! تولدت يادآور خلق تمام زيبايي­هاست. حضور خدا در زندگي­ت را برايت آرزومندم زيرا معتقدم خداوند بهترين پشتيبان تو در تمام زندگي­ست. تولدت بر همه­ ي زيبايي­هاي عالم مبارک !

 

در آخر همگی با هم می خونیم:

تولد تولد تولدت مبارک!    مبارک مبارک تولدت مبارک!

بیا شمعا رو فوت کن!       تا صد سال زنده باشی!


 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 7 بهمن1389 | 17:42 | نگارنده: مديريت كافه |
یه نکته رو تالا عمرا اگه بهش توجه کرده باشید...

ا.غ.ز تا کنون نه یک پست فرستاده نه حتی بک کامنت گذاشته!!!!

ایشون از الان تنها۷۲ ساعت وقت دارند یک پست ارسال کنند یا یک کامنت بگذارند در غیر این صورت از لیست نویسندگان حذف میشوند.



تاريخ : شنبه 29 آبان1389 | 15:25 | نگارنده: مديريت كافه |


1- این كافه، مدیر ندارد. در واقع تمام نویسندگان این كافه، مدیر هستند.

2- مسئولیت تایید نظرات برای یك مطلب، بر عهده‌ی نویسنده‌ی آن مطلب است. هیچ یك از نویسندگان نباید نظرات مطلب نویسنده‌ای دیگر را تایید و یا تغییری روی آن اعمال كنند.

3- اگر نویسنده‌ی یك مطلب، نظرات مربوط به پستش را حداكثر تا 48 ساعت بعد از ارسال نظر، تایید نكند، سایر نویسندگان این حق را دارند كه در صورت صلاح‌دید، آن نظر را تایید كنند.

4- تایید نظرات مطالبی كه با نام "مدیریت كافه" ارسال می‌شود، برای هر 8 عضو بلامانع است.

5- نویسندگان وبلاگ این حق را دارند كه با اسم واقعی و یا اسم مستعار اقدام به نوشتن مطلب نمایند.

6- لینك كردن وبلاگ یا سایت در كافه، مشروط به موافقت تمام 8 عضو كافه است. در صورت وجود حتی یك رای مخالف، موضوع لینك آن سایت یا وبلاگ منتفی خواهد شد.

7- تمامی 8 عضو كافه به نام كاربری و كلمه‌ی عبور مديريت وبلاگ و هم‌چنین كلمه‌ی عبور پست الكترونیك كافه دسترسی خواهند داشت.

8- هر نوع تغییری در ساختار كافه، مشروط به موافقت تمام 8 عضو كافه است. در صورت وجود حتی یك رای مخالف، موضوع از دستور كار كافه خارج خواهد شد.


اعضای عزیز كافه، در صورتی كه پیشنهاد یا انتقادی در مورد قوانین كافه دارید، لطفا نظر خود را وارد نمایید.




تاريخ : چهارشنبه 19 آبان1389 | 15:42 | نگارنده: مديريت كافه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.